زيستن در لجن و گريستن در باران بازي خوردن و از دق مردن بودن و با افيون خيال غنودن گفتن همان و خفتن برخاستن و از خود كاستن زنداني در محبس ناداني پوسيدن و زمين جهل را بوسيدن دندان به هم سودن و فرسودن به هم تاختن و تابوت ساختن از ستاره شنيدن و جز سياهي نديدن كوشيدن و لباس عزا پوشيدن و سرانجام رفتن و درد را نهفتن