مي خواهي بهشتي شوي
چمدانت پر از سكه هاي طلاست
حالا بيشتر مي ارزي
مي روي تنها گناهانت را برايم جا مي گذاري
و من جهنمي مي شوم
◦ 
از كلاغ بام خانه ات سراغم را نگير براي تكه صابوني
سيصد سال دروغ مي گويد
◦
برايت دست تكان مي دهم
جاي خداحافظي
جرزني نكن
بر مي گردم
با همين دست ها
پينه هايم خوب مي شوند
اين آخرين كوه قولمان است
دستان تو ديگر براي من مي شود
◦
از روزي كه رفتي
ديگه مواظب خودم نيستم
شايد به خاطر تو بود
كه پدربزرگ هم عصا شو شكست
تا مواظب خودش نباشه