...

 

كس نپرسيد ز كوبنده وليك با صداي تو كه مي پيچد در خاطر من: «؟ كيست كوبندة در » هيچ در باز نشد تا خطوط گم و رؤيائي رخسار تو را بازيابم من يك بار دگر . . . . . .. راست است اين سخنان: من چنان آينه وار در نظرگاه تو استادم پاك، كه چو رفتي ز برم چيزي از ماحصل عشق تو برجاي نماند در خيال و نظرم غير اندوهي در دل، غير نامي به زبان، جز خطوط گم و ناپيدائي در رسوب غم روزان و شبان . . .

<$BlogCommentDeleteIcon$> Post a Comment



<< Home